top of page
Search

اپیزود ۷: دست‌های آردی



دست‌های آردی

منیر نوروزی

 

از خیابان جردن که می‌گذریم، بوی نان تازه و کره دهانم را آب می‌اندازد. مسعود جلو درِ قنادی «سوییتی» پیاده‌ام می‌کند. کرکره‌ی مغازه پایین است. از پشت شیشه مردی را می‌بینم مشغول نظافت. می‌گویم: «اومده‌م با آقاولی کار کنم.»

در را باز می‌کند. دنبالش از پله‌های فلزی باریکی پایین می‌روم. روبه‌روی‌مان یک اتاق بیست‌متری است با میزهای استیل براق، یخچال‌های شیشه‌ای و طبقه‌هایی پر از قوطی‌های پودر قند، خلال بادام و ترافل‌‌های رنگی. بوی وانیل و خامه در فضا پیچیده است. سرمای ملایمی از ته سالن می‌وزد و پوست صورتم را خنک می‌کند. درِ دیگری در انتهای اتاق باز می‌شود و گرمای ناگهانی و صدای تهویه‌ی قوی صورت و گوشم را می‌خراشد. آن‌جا سالن اصلی است؛ با کف سرامیک سفید و فرهای بزرگی در انتها که مثل هیولاهای آهنی بخار از دهان‌شان بیرون می‌آید. ترس برم می‌دارد که نکند از پس کار برنیایم، اما بیشتر ذوق دارم. یاد یک سال پیش می‌افتم که فکرش را هم نمی‌کردم روزی مسعود اجازه دهد بیرون از خانه کار کنم؛ چه برسد به این‌که اوستای این قنادی‌ معروف از میان آن‌‌همه آدم من را انتخاب کند.



مرد با صدای بلند صدا می‌زند: «آقاولی، خانم اومدن.»

چند لحظه بعد آقاولی با چهره‌ای خندان و آرام از ته سالن بیرون می‌آید. می‌گوید: «سلام. چه زود اومدی.»

می‌گویم: «خودتون گفتید هفت‌ونیم این‌جا باشم.»

می‌خندد.

«آفرین. لباس کار آورده‌ی؟»

می‌گویم: «بله.»

اشاره می‌کند به انتهای کارگاه.

«برو اون‌جا، پشت جعبه‌ها لباس کار بپوش و بیا.»

بوی شیرینی تازه در هوا پیچیده و صدای همزن از اتاق کناری می‌آید. روپوش سفیدم را می‌پوشم و برمی‌گردم. آقاولی می‌گوید: «تا حالا کارگاه قنادی دیده‌ی؟»

می‌گویم: «نه والله.»

می‌خندد و می‌گوید: «همه‌چیو خودم یادت می‌دم. ما سه بخش داریم: کیک‌سازی، خشک‌کاری و فِرداری. من و شما توی فِرداری کار می‌کنیم.»

دوروبرم را نگاه می‌کنم؛ قوطی‌های دارچین، کره‌ی داغ، شکر سوخته و کنار دیوار هم همزنی هم‌قد خودم. ظرفش اندازه‌ی یک حوضچه‌ی کوچک است. احساس می‌کنم کوتوله‌ای هستم در شهر غول‌ها؛ آلیسی افتاده در سرزمین عجایب. آقا‌ ولی لبخند می‌زند.

«نترس خانم نوروزی، این پاتیل و همزن رو که سنگینه خودم می‌شورم.»

آرام و باحوصله است. هرچیزی را با دقت توضیح می‌دهد؛ بی ‌هیچ غروری. من هم با اشتیاق حرف‌هایش را می‌بلعم و در ذهنم نگه می‌دارم. می‌گوید: «ما هر روز با نون‌خامه‌ای شروع می‌کنیم و با رولت تموم می‌کنیم.»

پاتیل خمیر را می‌آورد و دستگاه را روشن می‌کند. صدای غرش همزن در زیرزمین می‌پیچد. می‌گوید: «برو دوتا شونه تخم‌مرغ از بالای‌صفر بیار.»


 



درِ بزرگ یخچال را باز می‌کنم. سرمایش تا مغز استخوانم می‌دود. میان بخار سرد، جعبه‌های تخم‌مرغ روی هم چیده شده‌اند. دو شانه برمی‌دارم و بیرون می‌آیم. تخم‌مرغ‌ها را در کاسه‌ی بزرگی می‌شکنم و بوی زرده‌ی تازه در هوا پخش می‌شود. آقاولی می‌گوید: «حالا کم‌کم تخم‌مرغ‌ها رو بده دست خمیر.»

می‌خندم.

«مگه خمیر دست داره؟»

می‌گوید: «این‌جا این‌طوری می‌گن. باید زبون کارگاه رو یاد بگیری تا بفهمن حرفه‌ای هستی.»

تا ظهر بی‌وقفه کار می‌کنیم. صدای فر، بوی کره‌ی داغ و شرشر آب در سینک موسیقی پس‌زمینه‌ی کار است. بعدازظهر که می‌رسد، می‌گوید: «حالا نوبت رولتاس. یکی از مهم‌ترین کارهای فرداریه.»

ظرف روغن مایع و قلمو را می‌آورد و می‌گوید: «سینی‌ها رو بکش جلو، یکی‌یکی روشون ضربدر روغنی بزن و کاغذ رولت بنداز روشون.»

می‌پرسم: «چندتا؟»

می‌گوید: «شصت‌تا.»

وای. یک بازی اختراع می‌کنم و با هر ضربدر زیر لب می‌گویم: «وود، وود…»

صدای خودم با صدای همزن قاطی می‌شود و ریتمی می‌سازد که خستگی را از یادم می‌برد. آقاولی فر را روی ۳۵۰ درجه می‌گذارد. می‌گویم: «چقدر زیاده.»

می‌خندد.

«رولت باید تو پنج دقیقه بپزه. فر باید داغ داغ باشه.»

درِ فر را که باز می‌کند، موجی از بخار بیرون می‌زند. گرما به صورتم می‌خورد و چشم‌هایم را می‌سوزاند.

«برای همینه که باید یه خیز برداری و بنشینی تا بخار نخوره تو صورتت.»

دقیقاً همان‌طور که گفت انجام می‌دهم. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود، اما پرم از حس غرور و قدرتی که تازه در من بیدار شده.

بعدها می‌فهمم صاحب‌مغازه مخالف کار کردنم با آقاولی بوده. «این زنه. از پسش برنمی‌آد.» و آقاولی متقاعدش کرده. «یه‌بار کارشو از دوربین نگاه کن، بعد قضاوت کن.»





مسعود هم باور نمی‌کرد بتوانم. حتی خودم هم بااین‌که آرزوی کار کردن در بیرون خانه را داشتم، باور نمی‌کردم از عهده‌‌اش بربیایم. تا شهریور نودویک که باز با مسعود سر کرایه‌خانه دعوای‌مان شد و در اوج عصبانیت گفت: «خیلی عرضه داری، خودت برو سرِ کار.»

حرف مسعود را بل گرفتم و ‌گشتم دنبال کار. در یک قنادی که برای توانمندسازی زنان بی‌سرپرست و بدسرپرست آموزش شیرینی‌پزی می‌داد، کاری پیدا کردم. کار سختی بود و بدنم هر شب از خستگی می‌سوخت، اما دوام می‌آوردم. مسعود عصرها دنبالم می‌آمد. نگاهش پر از عذاب وجدان بود از چیزی که از دهانش پریده بود. شاید به‌خاطر همین بود که همان موقع‌ها بیماری الوپیسی گرفت. در همان قنادی با آقاولی آشنا شدم. استادکار جوان، قدبلند و مهربانی که از پشتکارم خوشش می‌آمد.

«خانم نوروزی، شما شاگرداولی. غیر از شما کسی کاری یاد نمی‌گیره.»

کم‌کم همه‌ی صداهایی که این چهل‌وچهار سال عمرم در گوشم خوانده‌اند «منیر بی‌عرضه‌ست.» محو می‌شود و جایش را به بویی شیرین و دست‌هایی آردی‌ می‌دهد؛ گویی به من و دخترانم یادآوری می‌کند که خواستن توانستن است؛ حرفی که خودم هم تا آن روز باور نداشتم.

بارها فکر کرده‌ام اگر آن دعوای ساده با مسعود و جمله‌ی «اگه راس می‌گی خودت برو سرِ کار» نبود، شاید هنوز هم به‌جای صدای خودم با صدای دیگرانی زندگی می‌کردم که باور داشتند منیر  از پس هیچ کاری بر نمی‌آید.




 
 
 

Comments


  700111-0985  شماره مالیاتی

Blommig Integral     دارای گواهی مالیات

برای خرید کتاب و ثبت نام در کلاس می‌توانید به واتساپ انتگرال گلدار پیام دهید

WhatsApp : +46 761 10 18 59 

©کلیه حقوق متعلق به انتگرال گلدار هست

bottom of page