top of page

خاطرات فراخوان
آشپزخانه


اپیزود ۸: لای ورقههای گلاسه
لای ورقههای گلاسه ندا علیپور «فقط طوری ورق بزن که جای انگشتت روی برگههای روغنی نمونه.» چه طعم تلخ تشری داشت این جمله. کلافه بود مامان از دست من که مدام مجلههای آشپزی و شیرینیپزی زندایی را قرض میگرفتم و ورق میزدم. دلم نمیخواست اذیت کنم، اما دست خودم نبود. کیف میکردم که ورق بزنم و خیالم مثل پنیر پیتزا کش بیاید؛ البته خیلی بیشتر از پنیرِ پیتزاهایی که ما چند وقت به چند وقت از ساندویچی محلهمان میگرفتیم. کش آمدنش مثل پنیرِ پیتزاهای خارجی و رؤیایی توی مجلهها بود.


اپیزود ۷: دستهای آردی
دستهای آردی منیر نوروزی از خیابان جردن که میگذریم، بوی نان تازه و کره دهانم را آب میاندازد. مسعود جلو درِ قنادی «سوییتی» پیادهام میکند. کرکرهی مغازه پایین است. از پشت شیشه مردی را میبینم مشغول نظافت. میگویم: «اومدهم با آقاولی کار کنم.» در را باز میکند. دنبالش از پلههای فلزی باریکی پایین میروم. روبهرویمان یک اتاق بیستمتری است با میزهای استیل براق، یخچالهای شیشهای و طبقههایی پر از قوطیهای پودر قند، خلال بادام و ترافلهای رنگی. بوی وانیل و خامه در فضا پیچید


اپیزود۶: ادویهای که کم بود
ادویهای که کم بود مانوش مهرابی هنوز توی آن آشپزخانهای. دستکم یکشنبهها که میآیم سری به بابا بزنم، هستی. همه چیز هنوز همانطور است که خودت چیده بودی. ادویهها در طبقهی پایینی کشوهای زیر گاز و کفگیر ملاقهها در طبقهی بالایی؛ وقتی میآیم، با دستهایم که حالا انگار دستهای تو می شود اول به گلهایت آب میدهم. بوی خاک مرطوب که همهی خانه را برداشت، دستها میآیند آشپزخانه. اینجا همهچیز بیشتر رنگوبوی تو را دارد. دستی به سروروی آشپزخانه می کشی و بعد دستمالها را خوب میشویی.
bottom of page
