اپیزود۶: ادویهای که کم بود
- Naghmeh Parvan
- Dec 19, 2025
- 4 min read

ادویهای که کم بود
مانوش مهرابی
هنوز توی آن آشپزخانهای. دستکم یکشنبهها که میآیم سری به بابا بزنم، هستی. همه چیز هنوز همانطور است که خودت چیده بودی. ادویهها در طبقهی پایینی کشوهای زیر گاز و کفگیر ملاقهها در طبقهی بالایی؛ وقتی میآیم، با دستهایم که حالا انگار دستهای تو می شود اول به گلهایت آب میدهم. بوی خاک مرطوب که همهی خانه را برداشت، دستها میآیند آشپزخانه. اینجا همهچیز بیشتر رنگوبوی تو را دارد. دستی به سروروی آشپزخانه می کشی و بعد دستمالها را خوب میشویی. میچلانیشان و این چلاندن دستمالها عجب درد عمیقی دارد. قطره اشکی گوشهی چشمم میآورد، مثل قطره روی برگهای گلدانهایت.

در این آشپزخانه همیشه گرسنهام. دلم خورشت سبزی میخواهد؛ نه، دلم همان خورشت سبزی تو را میخواهد.
همان که مال خودت کرده بودی؛ دستپخت قشقایی مامانجون را پیوند میزدی به ادویههای آبادان و حالوهوای شیراز. یادت میآید سالهای اول انقلاب که هنوز فریزر بزرگ نداشتیم همه کارهایش را خودت از اول تا آخر میکردی؟ سبزی را خودت میخریدی و پاک میکردی، میشستی و خرد میکردی و تفت میدادی و ما را تا یک هفته از بوی مانده در خانه دیوانه میکردی. یادم میآید یک روز که من و مهرنوش خسته و گرسنه از مدرسه آمدیم، خورشت را با چلو قاطی کردیم و توی خود قابلمه خوردیم. در واقع جداجدا داغ کردیم بعد خورشت را روی تهدیگها ریختیم تا صدای جیز بدهد. آنقدر گرسنه بودیم و آنقدر عطر این خورشت مستمان کرده بود که هر کدام سعی میکردیم قاشقمان را بیشتر پر کنیم و سر لقمههای آخر هم دعوایمان شد. به مهرنوش گفتم: «این لقمه اضافه خون میشه از گلوت پایین میره.» و گفت: «بهبه چقدر خون خوشمزه است» و فرار کرد. هر دو عاشقش بودیم.
همه عاشقش بودند و پای ثابت مهمانیهایت بود. وقتی میپختی، بویش تا حیاط که نه، تا هفت خانه آنطرفتر هم میرفت. میگفتم: «مطمئنم یه چیزی بهش اضافه میکنی و به ما نمیگی.»
میخندیدی و میگفتی: «نه به خدا.»
حالا که دستهایت میتوانند خانه را برق بیندازند و آنقدر خوب دستمالها را بچلانند، چرا نتوانند خورشت سبزیات را درست کنند؟ سبزی که همان سبزی است، گوشت همان گوشت و ادویه هم همان ادویه. پس چرا خورشت سبزی خودت از آب درنیاید؟
اما نمیدانم چه سبزیهایی بگیرم و از هرکدام چقدر. چرا ازت نپرسیدم؟ مطمئنم مهرنوش هم مثل من نمیداند. کاش مثل داستان زنان کلبه شماره ۱۳ اریک امانوئل اشمیت، دستورش را برایم ثبت کرده بودی؛ مثل الگا برای دو دخترش، مثل لیلی و زنان دیگر که دستورها را با مداد پنهانشده در موهای الگا روی کاغذ سیگار نوشتند. کاش تو هم جایی دستورپخت خورشت سبزی را برایم پنهان کرده بودی. آن وقت، گرچه محکوم به مرگ بودی، مثل همان زنان روس، دستکم یک دستور آشپزی، فقط خورشت سبزی را، برایمان یادگار میگذاشتی. فکر نمیکردم روزی برسد که بدون تو بخواهم خورشت سبزی بپزم. سبزی را همیشه خودت برای هر دویمان به خانم ستوده سفارش میدادی.
«وای، خدای بزرگ. چرا از اول یادم نیومد؟ باید برم سراغ خانم ستوده که با همون عیار تو سبزی رو آماده میکنه.»
یک لرزش کوچک شوق از قلبم میرود توی بازوهایم، سر میخورد تا نوک انگشتهایت. میآیم، یکشنبه میآیم.
پنجشنبه به خانم ستوده زنگ زدم. بعد از احوالپرسی گفتم: «میخوام به یاد مامانم خورشت سبزی درست کنم، همون عیاری رو که بهتون داده بود، میخوام.»
«باشه عزیزوم. تره، جعفری، گیشنیز، از هر کدوم نیمکیلو. یی کمی هم شمبلیله بری موقع جا افتادن.»
از همان موقع دهانم آب افتاد. قیافهی خورشت وقتی جا افتاده، روغن رویش جمع شده و رنگش به سیاهی میزند، جلوی چشمهایم رژه میرفت.
سبزیها را آماده کردهام و با خودم آوردهام. میخواهم در همان آشپزخانه خردشان کنم. لوبیاچیتیها را هم از شب قبل خیس کردهام. دستهایت سینی بزرگ پشت ماشین لباسشویی را بیرون میآورد و سبزیها را توی آن میریزد. کارد آشپزخانه را از کشوی بالایی برمیداری، با تیزکن خوب تیزش میکنی و بعد «خرتوخرت» شروع میکنی. کارد را با دست راست روی سبزی فشار میدهی، هر بار حدود یک سانتیمتر به دست چپ نزدیک میکنی و بعد لبههایش را به کف دستهایت میکشی. آنقدر تکرار میکنی که سبزیها کاملاً خرد شوند. بوی سبزی تازه تکتک سلولهای بدنم را پر میکند.

بعد همه را در قابلمهی بزرگ میریزی و رویش دستودلبازانه روغن میریزی. صدای جلزولزشان بلند میشود. آرام که بگیرند، یعنی خوب سرخ شدهاند. توی زودپز دوباره روغن میریزی، پیازها را خلال میکنی، گوشت را اضافه میکنی و تفت میدهی. نمک، فلفل، زردچوبه و ادویهی آبادانی، درست به میزان پیمانههای بانکهها، سرپر. دو سه حبه سیر و لوبیاچیتی را همزمان اضافه میکنی. سبزی را میریزی و دقیقاً وقتی صدای سازهای ارکستر کامل شد، در زودپز را میبندی. چهل دقیقه بعد، بوی خورشتت آشپزخانه را پر میکند. کمی آبلیمو میزنی و فقط مانده شنبلیله را در روغن کمی تفت بدهی و اضافه کنی. دیگر رسوایی پختن خورشت سبزی را نمیشود از هیچکس پنهان کرد.
سرِ ناهار همه از مزهی خورشت تعریف کردند. اما برای من، آن خورشتی که دنبالش بودم، خورشت تو، نبود که نبود. دختران وارث دستورات آشپزی زنان کلبه شماره ۱۳ چطور؟ آیا توانستند دستورات مادرانشان را درست مثل خودشان درآورند؟ فکر نمیکنم. چیزی در تمام دستورهای آشپزی مادران کم است؛ چیزی که نمیگذارد غذا همان غذا شود: ادویهای که در هیچ کشوی ادویهای، جز در قلب او، پیدا نمیشود.
جایی نوشته بود: ترس یک مادر از مردن، ترس از نبودن نیست، ترس از این است که بعد از او، هیچکس بچههایش را به اندازهی خودش دوست نداشته باشد. راست میگفت؛ این را از مزهی خورشت سبزی، با تمام وجود درک کردم.





Comments