top of page
Search

اپیزود ۵: طلوع همزمان چهار خورشید



طلوع همزمان چهار خورشید

خالد حاجی‌پور

 

برای منی که معتقدم در مسیر خلقت زن و مرد یک دوراهی وجود دارد که روی آن با تابلوی بزرگی نوشته شده «آشپزی» و در زیر آن دو جاده‌ی جدا برای بلدها و نابلدها مشخص شده؛ برای منی که تاکنون دو تا تخم‌مرغ هم به‌هم نزده‌اَم که بشکنند و جلز و ولز کنند و طی عملیاتی بشوند نیمرو؛ مَمدلی، پدیده‌ای عجیب بود.

یک شخصیت خاص که انگار سوار بر شهاب‌سنگی از عمق آسمان، خورده بود وسط سوله‌ی کارگری ما تا بر تمامی مفروضات قبلی ذهنی‌ام، خط بطلان بکشد. اسمش محمد‌علی بود و تازه وارد اتاق کانکسی ما شده بود. مخترع بود اما نه در ساخت وسایل بلکه نبوغش در آفرینش غذا بود. مهارت بسیار بی‌نظیری داشت در پخت‌وپز با بی‌نهایت خلاقیت. باریک‌اندامِ نوسبیلی که فی‌نفسه یک آشپز فطری بود.


ممدلی، شبیه هیچ‌کدام از تصورات پیشین من از آشپزباشی‌های قبلی ذهنم نبود. حتی نمونه‌ی مشابهش را در بالا و پایین کردن شبکه‌های تلویزیون هم ندیده‌ام. سرآشپز ساده‌ای که نه کلاهی داشت و نه پس و پیش‌بندی و نه وسایل مجهزی. دستش، خردکن بود و پیک‌نیکش، ماکروفر. با چنان دقت و مهارتی غذا می‌پخت و آن‌چنان عشقی قاطی غذاهایش می‌کرد که نچشیده و نرسیده، آبِ ولع از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتاد. هر چقدر شروع و ساخت غذایش طول می‌کشید، پایان پروژه‌اَش عمری نداشت و به چشم بر‌هم‌زدنی، هیچی دیگر وسط سفره نبود و از شدت پاکی، کفه‌ی خالی همه‌ی ظرف و ظروفات، چنان برقی می‌زد که شستن لازم نداشت!


این اواخر دیگر جوری شده بود که به معنای واقعی از هر چیزی، یک غذای تزیینی زیبا و خوشمزه می‌ساخت و با گذاشتن اسم بامسمایی، به خورد ما قحطی‌زده‌های خسته‌ی‌‌ از کاربرگشته، می‌داد و ما هم سرکیفانه سر‌ می‌کشیدیم. در پخت همه‌جور غذایی متخصص بود ولی بلاشک در بنانهادن اساس یک اُملت، عین دکتر متخصصی که از خارج مدرک گرفته باشد، عالی عمل می‌کرد.  بارگذاشتن کلی غذای جدید را اول بار روی سر شعله‌ی پیک‌نیک او دیدم. از پیتزا و شاورمای اُملتی تا کلی اسم عجیب و غریب من‌درآوردی دیگر. وقتی لای حلقه‌ی گوجه‌ها، رشته‌های ماکارونی ‌را دیدم که به زیبایی جاسازی شده بود، مطمئن‌تر شدم که ممدلی واقعاً جادوگر ماهی‌تابه است. در همین حین نوشتن نیز بوی بخار خوش برآمده از تابه‌ی اُملتش، بینابین سطر و کلماتم در حال پیچیدن است. برای من، شب‌های اولین بار پخش جومونگ نیز بوی اُملت داغ ممدلی می‌دهد که با شروع او، او هم بساطش را شروع می‌کرد.


 ابتدا، دست‌هایش را می‌شست و ملزومات کارش را وارسی می‌کرد که تمیز باشند به‌خصوص درز و شکاف‌ ظرف‌ها. هر آنچه می‌خواست به دور خودش روی سفره‌ی یکبار مصرفی پهن می‌کرد  و بعد چهارزانو کنار یخچال کوچک و روبه‌روی پیک‌نیک می‌نشست. اول کبریت و بعد پیچ پیک‌نیک را باز می‌کرد و لهیب پر‌فروغ آبی‌رنگی از آتش به‌راه می‌انداخت. به خاکی و طبیعی بودن همه چیز، شدید معتقد بود و به مصنوعات خروجی کارخانجات درکل بی‌اعتماد. برای همین دست به آب‌لیموها و ترشیجات‌ نام‌های مختلف، نمی‌زد. از بین برفک‌های یخچال، کره‌ی خوش‌رنگ محلی که باخود از دهات‌های دامنه‌‌های زاگرس آورده بود، بیرون می‌کشید و می‌ریخت کف ماهی‌تابه. کره، به عاشق کم‌رویی می‌ماند که از حرارت شنیدن نه معشوق، رخ زرد می‌کرد و ذره‌ذره آب می‌شد. برکه‌ی طلایی‌رنگی آن وسط شکل می‌گرفت. گوجه‌ها را اول یک‌چشمی و بعد لکه‌های هرچند ذره‌بینی سیاهش را با لبه‌ی چاقو جدا می‌کرد و روی سفره می‌ریخت. بعد گوجه‌هایی را که در مسیر عبوری بصورت جعبه‌ای از یکی از لته‌‌های حاشیه‌ی جاده‌ی بندر خریده بود، ریز‌ریز می‌کرد و تا همه‌ی خون سرخشان را در کف ماهی‌تابه نمی‌ریخت، رهایشان نمی‌کرد. در بزرگ قابلمه را به‌جای در گم ‌شده‌ی ماهیتابه می‌گذاشت و می‌گذاشت گوجه‌ها روی حرارت ملایمی، کم‌کم آب و ذره‌ذره بخار شوند. بخارات در فضای خیلی ریز تعبیه شده‌ از لای روزنه‌ی در قابلمه‌، به آرامی خارج و بعد وارد اتاق و بعد وارد حیطه‌ی تنفسی و بعد وارد ریه‌‌هایمان می‌شد.


در این بین، اشک‌ریزان بر بالین پیازی پیر و سیری سست می‌نشست و عین رستمِ تیغ به پهلوی سهراب زده، سینه‌‌ی سفیدشان را با چاقوی اَره‌ای می‌شکافت. آب گوجه به آرامی قُل می‌زد و حباب‌شان متوالی‌ می‌ترکید. همیشه همینجا با ته‌لهجه‌ی لری شیرین و خنده‌ای دلنشین می‌گفت: « به حباب نگران روی ای املت قسم ایخاروم که هیشکی تهش نی‌مونه!».

وقتی دشت صاف کف قابلمه از خون گوجه‌ها، رنگین می‌شد، بی‌آنکه دستش بسوزد یا معتقد به دستگیره و دمکش باشد، برآمدگی در قابلمه را با جمع کردن انگشتان دستش می‌کشید بالا. حجم عظیمی از دود و بخارات به یکباره وارد جو اتاق می‌شد. اتاق کوچک کانکسی، غرق در بو و دم و بخارات خارج شده از ظرف و ظروفاتش، مه‌آلود می‌شد. انگار به لباس و تشک‌هایمان، عطر اُملت پاشیده یا به یک سونای بخار مجانی با طعم اُملت رفته باشیم. دو به دو تخم‌مرغ‌ها را با مهارت خاصی می‌شکست بی‌آنکه ترکش‌های سفید لایه‌ی حفاظتی آن، از جا در برود و پخش و پلا شود و بعد به یکباره با صدای قیش کشداری، شبیه به خرد شدن برگ‌های خشک پاییزی، چهار خورشید زرد در دشت خونین گوجه‌ها طلوع می‌کرد. ازین مرحله به بعد، خروجی و کیفیت اُملت‌هایش فرق می‌کرد و بسته به وقت و حوصله و سلیقه، محصولاتی متفاوت تولید می‌شدند.

شدید معتقد بود که «مخلفات دور غذا از خودِ غذا مهم‌تره» و این را بند شش اصول ششگانه‌ی آشپزی ممدلی، می‌دانست. بوی نان داغ‌شده روی پیک‌نیک، همان بوی نان گرم تابه‌ای بلند شده از روی نم زمین خیس‌خورده پس از نخستین باران بهاری بود. 


و در نهایت، سفره وسط اتاق پهن می‌شد و چهارنفری چهار سویش می‌نشستیم. اولین قاشق از غذای ممدلی که به دهان می‌بردم، طعم و رنگ آویشن و دارچین و زردچوبه و زعفران آن برایم انگار تداعی کاروان‌هایی بود که از جاده‌ی ابریشم گذر می‌کردند و رازهای آشپزی بلاد شرق را با خود آورده‌ بودند. هربار که آن عطرها و رنگ‌ها بر زبانم آب می‌شد، کاش کاش می‌کردم که ای کاش منم در جاده‌ی بلدهای آشپزی بودم. با گذاشتن هر لقمه در دهان، گویی آفتاب در کامم می‌تابید و دنیایی از طعم‌های زبان‌نخورده را کشف می‌کردم که پشت هر ذره‌اش داستانی داشت از آب و خاک و آتش و عشق!



 
 
 

Comments


  700111-0985  شماره مالیاتی

Blommig Integral     دارای گواهی مالیات

برای خرید کتاب و ثبت نام در کلاس می‌توانید به واتساپ انتگرال گلدار پیام دهید

WhatsApp : +46 761 10 18 59 

©کلیه حقوق متعلق به انتگرال گلدار هست

bottom of page