اپیزود ۸: لای ورقههای گلاسه
- Naghmeh Parvan
- Dec 29, 2025
- 3 min read

لای ورقههای گلاسه
ندا علیپور
«فقط طوری ورق بزن که جای انگشتت روی برگههای روغنی نمونه.»
چه طعم تلخ تشری داشت این جمله. کلافه بود مامان از دست من که مدام مجلههای آشپزی و شیرینیپزی زندایی را قرض میگرفتم و ورق میزدم. دلم نمیخواست اذیت کنم، اما دست خودم نبود. کیف میکردم که ورق بزنم و خیالم مثل پنیر پیتزا کش بیاید؛ البته خیلی بیشتر از پنیرِ پیتزاهایی که ما چند وقت به چند وقت از ساندویچی محلهمان میگرفتیم. کش آمدنش مثل پنیرِ پیتزاهای خارجی و رؤیایی توی مجلهها بود.
آرامِ آرام، نرم و بااحتیاط ورق میزدم و سُر میخوردم توی دنیای دور؛ اروپا که نه یک قارهی دیگر، یک جهان و سیارهی دیگر بود. سرزمینی بود که در آن روی موجودات عجیب و غریبی شبیه منحنی لیمو و برگ ریحان میگذاشتند و میخوردند، غذاهای خوشگل لایهلایهای داشتند که شبیه شیرینی ناپلئونی بود، نانهایشان شکل گیس بودند، گوشت ماهیهایشان سرخ بود، مرغهایشان سهبرابر مرغهای ما بودند و دورشان گیاه درازی شبیه ریواس میچیدند و روی کیکهای چند طبقهشان را با گل بنفشه تزئین میکردند. حتی بخار روی سوپهای آن مجلهها غلیظتر و قشنگتر بود. همانطور که همهچیز خوشرنگتر بود، حتماً خوشطعمتر و خوشبوتر هم بود. حتی گهگاه زن بلوندی با پیشبند سفید تمیز روی یک صفحه ایستاده بود و برعکس مامانهای ما که وقت آشپزی اخم میکردند، عرق میریختند و روسری کهنهای را دور سرشان میبستند؛ او لبخند میزد و کلاه قشنگ سرآشپز را سرش گذاشته بود. این عکسها خوراک خیال کودکانه و مایهی بغض و حسرتم بودند. مطمئن بودم که دستم هرگز بهشان نمیرسد. غصه میخوردم، از زور غصه خیال میبافتم و بعد باز بیشتر غصه میخوردم. غمم فقط بهخاطر مجلهها نبود. دفتر دستورهای آشپزی به خانه برمیگردیم هم یک مصیبت دیگر بودند. یادم میآید که این برنامه ساعت پنج عصر پخش میشد و مجریاش به نظر من خوشبختترین آدم دنیا بود. او میتوانست همهچیز را بچشد و بهبه بگوید. من فقط میتوانستم تماشا کنم و بعد دفتر زندایی را قرض بگیرم و بشینم جلوِ چشم خود مامان و ورق بزنم؛ باز هم با ترس و مراقبت.
توی آن دفترهایی که شرکت نفت به دایی میداد و همیشه جلد سخت و عکس مشعل داشتند، خبری از عکسهای خوشرنگولعاب مجلهها نبود. اما از لای برگهها، از روی ردّ انگشتهای کاکائویی و وانیلی زندایی و مواد لازم و دستور پختی که تندتند و بدخط از روی صفحهی تلویزیون نوشته بود، بوی گرم و شیرینی میآمد که دوستش داشتم. مامان حتی برای کیک پرتقالی عصرانه، نانهای زنجبیلی پاییز و مارمالاد خرما هم نه فر داشت و نه حوصله. گاهی دستورهای آشپزی به خانه برمیگردیم را خودش روی تکهکاغذهای پراکنده مینوشت که بعداً برایمان کوفتهی هویج تبریزی یا مرغ ترش شمالی بپزد، اما یا جا میماند و دستورها ناقص میشدند، یا یادداشتهایش را گم میکرد، یا باید صبر میکردیم که یک وقت دیگر، یک وقت بهتر، نهار یا شام جدید داشته باشیم.

آن وقتِ دیگر بالأخره رسید. من توی ایتالیا پیتزا خوردم، توی فرانسه کروسان و ماکارون و یکعالمه تارت میوهای خوردم. اروپا تبدیل به جایی روی کرهی زمین شد و حتی معمای میگو و لازانیا و سالمون و بوقلمون و مارچوبه هم حل شد. حالا فکر میکنم که همیشه همین شکلی است و آن چیز که سرخوردهات میکند، بدون شک درخاطرت میماند و برایت عزیز میشود؛ آن چیز که نداری و نمیتوانی داشته باشی. هنوز هم پیتزاهایی که جویی توی فرندز سفارش میداد، به نظرمان خوشمزهترند یا مرغ سوخاریهای رستوران گاوس توی Breaking Bad. پس فاصله با میل نسبت مستقیم دارد و بستنیای که میخوردیم، هرگز نمیتوانست به خوبی بستنیای باشد که تصویرش روی جلد بود و خودش هرگز به خط تولید نرسیده بود.

اما چه میشد اگر آن وقتِ دیگر بهموقع یا لاقل کمی، چند سال، زودتر میرسید؟ اگر من یکی از آن نانهای هایدی را داشتم؟ اگر یک بار من و مامان هم مثل آنه و ماریلا دوتایی غروب کیک میپختیم و مثل آنها چای دم میکردیم و توی آن فنجانهای ته کابینت بالایی میخوردیم؟ چه میشد اگر یکی از آن غذاها از روی صفحهی گلاسهی مجله درمیآمدند و جلوِ چشمهای من ظاهر میشدند؟ راستی اگر آن روزها استیک و پاریسبرست و جلاتو و بیفاستراگانوف میخوردم، چه مزهای داشت؟ اینها که هیچکدام نشدند. اما کاش لااقل ما هم یک مجلهی آشپزی اروپایی میخریدیم. آنوقت اگر مجله را بدون ترس از ردّ انگشتهایم هرروز ورق میزدم، شاید آن سرزمین دور کمی نزدیکتر میشد.




Comments